نشانی خانه ات کجاست ؟
همه ی لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد ، گریزگاهی نه ، تکیه گاهی گردد .
اما چرا هنوز هم رنگ آشنای چهره اش پیدا نیست .....؟!
زود دیر میشود !
طی فرآیند جمع کردن وسایلم از خونه ی پدری ! به زندگی گذشته ام برخوردم . به آدم اون روزا ، به نوشته هایی که بوی احساسات با طراوت میدادن ، بوی امیدی که اون روزا توی جونم بود ، زندگی بدجوری زود میگذره ، دیگه خبری از اون همه عشق ، شور و امید به آینده نیست .
چقدر دلم واسه اون روزای بی مسئولیتی تنگ شده ، روزایی که فقط دنبال یه دردی میگشتم که بشینم غصه بخورم و آهنگ های غمناک ! گوش کنم .
الان دیگه لازم نیست دنبالش بگردم ، به هر طرف این مملکت که نگاه کنی ، به هر طرف خونه ات ، به هر طرف زندگی هست !
زندگی آن چه زیسته ایم نیست ، بلکه چیزی است که به یاد می آوریم و روایتش میکنیم .
شعر و شور!
دارم ازدواج میکنم . همسرم میگه دیگه از اندوه و درد و قلب چیزی نگو الان دیگه باید بنویسی شب ،شب شعر و شوره!
منم نوشتم که یه وقتی خدای ناکرده متهم به بی توجهی به همسر محترم نشم اول زندگی!!!!!!!!!
نظرات ()
