همين من ساده!

نشانی خانه ات کجاست ؟

همه ی لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد ، گریزگاهی نه ، تکیه گاهی گردد .

اما چرا هنوز هم رنگ آشنای چهره اش پیدا نیست .....؟!

   + سارا ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۸
comment نظرات ()

زود دیر میشود !

طی فرآیند جمع کردن وسایلم از خونه ی پدری ! به زندگی گذشته ام برخوردم . به آدم اون روزا ، به نوشته هایی که بوی احساسات با طراوت میدادن ، بوی امیدی که اون روزا توی جونم بود ، زندگی بدجوری زود میگذره ، دیگه خبری از اون همه عشق ، شور و امید به آینده نیست .

چقدر دلم واسه اون روزای بی مسئولیتی تنگ شده ، روزایی که فقط دنبال یه دردی میگشتم که بشینم غصه بخورم و آهنگ های غمناک ! گوش کنم .

الان دیگه لازم نیست دنبالش بگردم ، به هر طرف این مملکت که نگاه کنی ، به هر طرف خونه ات ، به هر طرف زندگی هست !

زندگی آن چه زیسته ایم نیست ، بلکه چیزی است که به یاد می آوریم و روایتش میکنیم .

   + سارا ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۸
comment نظرات ()

شعر و شور!

دارم ازدواج میکنم . همسرم میگه دیگه از اندوه و درد و قلب چیزی نگو الان دیگه باید بنویسی شب ،شب شعر و شوره!

منم نوشتم که یه وقتی خدای ناکرده متهم به بی توجهی به همسر محترم نشم اول زندگی!!!!!!!!!

   + سارا ; ٢:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۸
comment نظرات ()

الزامات

همیشه لازم است که آدم بداند کی یک مرحله از زندگی اش تمام شده .

اگر بعد با سرسختی به آن چنگ بیاندازد ،

لذت و معنای بقیه ی مراحل زندگی اش را از دست میدهد.

   + سارا ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸
comment نظرات ()